بارانی به دیدار من می آیی
فرارفته ای از چشم نابینا
تنت چون باران در تن او بود.
عجیب نیست ستارگان در کژفهمی هوا
از جراحت / بی هیچ خواب و رخوتی
همیشه از بالای سقف / مثل یک دوچرخه آویزان می شوی.
: بیتابی که هیچ نیندوخته است
- بندی به من ببخش
چنان که درشتی چشم نابینا را
نتوان دید
+
نوشته شده توسط امیر قاضی پور
|