تبليغاتX
جان پرنده ای از حشره های بلند
شعرهای امیر قاضی پور

 

ناهارمو حاضر می کرد. دستم می داد

درخت های سبز : من دیگه روپا نیستم

عادت ماهانه اش بود. برفی را که می پوشاند

اصلن تو ذاتش نیست : آب و گل خشک

فکر می کنم یک خرده پول باهاش هست

ماهی های قرمز از اون فیلم گرفتند

روحانی : عکس ها همه سفید

آدم یاب، در میان درختان

پرندگانی چسبنده به اهتزاز در می آیند

 

حرکات دست

" سعی می کنم ناهمگون "

در نقطه ای به کنترل آه

خمیده / با دندان کودکان زیبا

 

+ نوشته شده     توسط امیر قاضی پور  | 

 

از دیدن / از دست کشیدن پیشانی

تفنگ تان شلیک کرد

زمین را نشان دهد

کمی بالا آمد بازی های رسانه ای

بر تخت های چند نفری هیچ کدام شان مامور پلیس نبودند

" سنگ آسمان کسی باشم که در برابرم قد علم می کند "

: پاسخ داده بود

- دشمنی نداشتم از تفنن و آسایش

 

شهر بزرگ را با صدای بلند شنیدیم

درست، برعکس

جنگ، نیست

ورسیون، باز

سینه های اقیانوس

 

+ نوشته شده     توسط امیر قاضی پور  | 

 

بارانی به دیدار من می آیی

فرارفته ای از چشم نابینا

تنت چون باران در تن او بود.

عجیب نیست ستارگان در کژفهمی هوا

از جراحت / بی هیچ خواب و رخوتی

 

همیشه از بالای سقف / مثل یک دوچرخه آویزان می شوی.

: بیتابی که هیچ نیندوخته است

- بندی به من ببخش

چنان که درشتی چشم نابینا را

 نتوان دید

 

 

 

+ نوشته شده     توسط امیر قاضی پور  |